بیست و ششم فروردین 1386
وقتی در کوچه های خاکی رنگ قدم می گذارم همون کوچه های آشنای شهرمان باورم نمی شه دنیا این قدر تنهاست
تنها و تنها...
وقتی درهای آسمان را می بستند یادشان می رفت که قلبهای زیادی منتظر باران است و نگاهی به جاده تا ابد تسبیح گوی نسیمی است که حقیقت را گم کرده ابرهای انبوه سکوت بغض رعد را در هم می کشد و اشکهای بی کلام تنهایی بر باغچه بوسه می زند رزها شکوفا تر از همیشه اما سخت دلتنگ وسعت سبزینه بهار را تجربه می کنند و دستهای خنک صبحدم نوازش آرام جوانه ها را نشانی از قهر می داند آبی لاجوردی در حیطه طلایی آفتاب خودنمایی می کند و سرود آفرینش آغاز را زمزمه کنان از سر می نوازد
و من دعا خواهم کرد به باران تا دستهایم را سیراب سازد و جاده هایم را خیس
نوشته شده توسط قاصدک در ساعت 11:41 | لینک
|
