یادم می آید که سینه هاشان سرشار از رازهای دهشتناک نگاه های دردناکی است که خاطرات را در گذر زمان گم کرده اند
و این دیوار ها خوب نگاه های دزدانه عاشقان دلسوخته از دیدار را می شناسند
و یاد دارند ...آن دشنه خون آلوده پسرکی که لاف عاشقی می زد و اما دستهایش سرخ از گلوی بریده معشوق بی گناه
که در پنجه لرزان دروغی بزرگ در قربانگاه هوس جان می داد ...
این دیوارها خوب می دانند چیست پژواک زمزمه کینه توزانه مردمان دیو سیرت در پس نگاه بی پناه تقدیری شوم که
حقیقت را دردی جانکاه می ساخت .
و من در این کوچه ها بزرگ شدم ...
وعشق را آموختم و جنون را
و با چشم های همیشه خیس فقر مانوس شدم
و قربانی شدن غیرت را به واسطه جهالت سیاه نادانی تجربه کردم
من در این کوچه ها قد کشیدم - بالیدم
و اما مرگ سرو را و فرو افتادن را از نزدیک لمس کردم
و اینجا ....
در عبور گاه آدمیان
هزار هزار واژه را در خط های ممتد آجر مدفون یافتم
هزار واژه سخنگو
داستانی بی انتها
و اینجا....
آن هنگام خسته آرزو که باور می دارد امکانی نیست
برای تعلق به تو
نفس حبس در سینه حقیقت فریاد خاموشی است از موج آرام نگاهی منتظر
- گذر سالیان دور که در اندیشه پیوند مرگ را یادآور می شود-
سیا هی ها سپید می شود
حضور تو به رویایی خاموش و انتظار ... تن را می فرساید
و خنده را در سیاه چاله های خشمی خورده دفن می یابد
آوار این همه تعهد در گذر مسخره آمیز زمان
چون ورق پاره های تقویم زمانی ایستا را یادآور است
و ایمان سست تر از همیشه وفاداری را انکار می کند و تو را
