تبليغاتX
کولی
روز نوشته های من

خوشحال و خندان مثل یک لبخند ۵/۱ متری بر لبهای....( اینجا را سانسو ر می کنیم) بودم. روزگاری نه چندان دور

وقتی که چشم هایم درشت تر از اکنون و موهایم تیره تر بود . ان روزها شاد که درونم پر بود از خیالات دور و دراز

تا دست سرنوشت خیلی زود ورقهای نوجوانیم به باد سپرد و من خاطراتش را به ذهن

هر دو - من و خودم- با هم دوست بودیم با هم دلتنگ می شدیم  با هم می خندیدیم و عاشق می شدیم

آن روزها من درون خودم را می شناختم با هم می زیستیم با هم یک رو  بودیم

اما طوفان حوادث یا دست تقدیر  خیلی بچگانه مرا از خودم جدا کرد مثل یک تجربه تلخ

من و خودم شدیم ۲تا  من بیرون گرا شدم و خودم درون گرا من می خندیدم  او اخم می کرد  دلتنگ بودم  بی حوصله بود

اصلا با هم نمی ساختیم هر روز از هم دور تر دورتر می شدیم

من نمی دانستم خودم به دنیای آدم ها تعلق ندارد و من آمدم آدم شوم مثل همه آدم ها

و این تناقض ؟   خنده آورترین چیز زندگیم شد  و تلخ ترین....

حالا من به ظاهر ۵/۱ متر لبخند می زنم.....

 

نوشته شده توسط قاصدک در ساعت 17:49 | لینک  |