تبليغاتX
کولی
روز نوشته های من

سرها همه پایین دستها تند تند می نویسد  نیمکتها خشک  فضا خشک و هوا خفه - بی اکسیژن-

صدای پاها  صدای ورق های کاغذ  صدای جیر جیر صندلیها و اتاقها  بی نور بی نور

همه جا رد قلم ها سیاه است

سرها آهسته تکان می خورد  اما دستها  پاها  باید فضایی می داشتند  همه چیز مثل انقباض فشرده می شود

و منتظر انفجار  حتی میزها   ....

و هزاران چشم نگران در پشت درهای بسته  همه عبوس  خسته  و این سوی اضطراب در فضا موج می زند

بلندگو  صدای خش خش ناهنجار   انتظار به سر می رسد  و انبساط

مغزها منبسط می شود  دستها  پاها   همه چیز کش می آید  و هیچ چیز در قاعده باقی نمی ماند

ذهنها پوچ می شود   و قلم ها    تا مدتها هیچ قلمی دیگر نخواهد نوشت....

اکنون صدای بوق  ماشین ها   اشک  یا  لبخند   فرقی نمی کند   همه در همهمه ای نامفهوم گم می شود

چیزی جز ورق پاره های اسیر دست باد باقی نمی ماند و سکوت ....

نوشته شده توسط قاصدک در ساعت 8:5 | لینک  |