آینه به صورت آشفته اش دهن کجی می کرد و سرمای آب هم حتی نتوانست این دو را با هم آشتی دهد
ساعت به سرعت باد می دوید و او باز هم یادش رفته بود...
گیج تر از همیشه لباس می پوشید و نمی دانست آیا می تواند لبخند بزند - مثل هر روز-
سیاهی از چشمانش دور نمی شد کفش هایش را نگاه کرد
نه یادش رفته بود ..............
کوچه مثل هر روز خالی از هیجان
خمیازه اما نمی کشید
گامهایش را تند کرد راه طولانی تر از همیشه و او یادش رفته بود...........
اتوبوس شلوغ آلوده بدون هوا -عجیب بود تاحالا منفجر نشده بود-
ایستگاه ها طولانی و دست و پاها در هم و بر هم -
و او باز یادش رفته بود..............
به زور از بین جمعیت خارج شد بوق ممتد ماشینها فریاد رانند و تاکسی!
یکی - دو تا ---- بالاخره سوار شد... ترافیک... چراغ قرمز.... ساعت.... خلاف.... و او........
چند متر مانده پیاده شد نفهمید راننده چه گفت یا نشنید یا ... از عرض خیابان عبور کرد و اینبار
باید می خندید! سلام؟ ! یک لبخند.............و او یادش رفته بود.؟
به کدامین سو ره می سپاری وقتی تمام تارها بندیست بر پاهای نازک احساست
تو که سکوت را مهمان کرده ای
کدام نجوای عاشقانه ای تو را آواره نمود که کولی وش در کوچه های پاییزی شهر
زیر نگاه سنگین آدمیان گام بر می داری
بگو خاطرپریشانت کجا چندی آرام می گیرد تا رازهای نهفته در نگاهت را باران همراهی کند
مسافر کوچک تنهایی
تو را با نسیم چه عهدیست که دشتها را به هیچ خستگی می پیمایی
و در کویر سرگردان چه چیز را دنبال می کنی
تنها قاصد دلهای منتظر
خیال تو را همراه خواهد بود
و امید تو را بدرود خواهد گفت
و انتظار همیشه چشم به راهت خواهد دوخت
تا آمدنت نشانی از کدام گمشده باشد....
