سلام به دوستان عزیزم
این بار می خوام یه پست متفاوت بذارم یه متن اما کمی پراکنده قبل از آن هم سال نو را به همه دوستان گلم تبریک می گم و امید دارم سال نو را با زیستنی نو آغاز کنیم
در دنیای بی انتهای وجودم تو را جستجو کردم. قلب افسرده ام پس از ثانیه ها سکوتش را شکست فریادی از جنون آیا پاسخش بود؟ نه! تنها یک کلام مرده سرد - تو را نمی خواهم- و باور دار که از عمر رو به زوال من تنها همین راست نبود.
مرگ را به چه نسبت می دهند آرامشی ابدی و من سخت دلتنگم که این درد را تحمل کنم. اما وقتی جنون از حد می گذرد دستهای سرد مرگ نیز تو را آرامش نخواهد داد. سیاهی قلم در دستهای ناتوان گمشده ای چون من, چه چیز را یادآور است؟ تلاش بی رحمانه این گام ها مرا در دروغ وحشیانه اشک هایم رد سرخ از سیلی دستان سنگین ترس است و راهی که به هیچ ماوایی ختم نمی شود. دروغی بی انتها از فرسنگ ها فاصله, مرا در خود فرو می برد و غرق در رویایی حقیقی آرمانهای پوچ شده ای که همیشه بر سنگینی قلبم می افزاید. بغض خسته آسمان انگار در هیاهوی وحشی باد فروخورده شده است که شبهای تاریک را بی خود نوید پولکین ستاره می دهد. ماه با خیالی دروغین نور مهتاب را به عاریت بر زمینی می پاشد که در وسعت غبار سیاه انسانیت, هر روز به درخشش حقیقی خورشید می نگرد و بازتاب آن در شب را, باور می دارد. عریانی این حقیقت تلخ مرا می آزارد و فریبی دروغین را که به خود می بالد باور می دارد. آن گاه گیج و سردرگم که همه به تو و خیالت ختم می شود.
تکرار واژه ها در موسیقی زیباست اما در زیستن تکرارگونه ما؛ عذابی دردناک؛ تو چون واژهای موسیقی در ذهنم می مانی و من با موسیقی کلامت شوق زیستن می یابم! پس چگونه باورداری که تو را نخواهم آن گاه آتشین که خیالت قلب فسرده ام را به تپش وا می دارد. در پس ثانیه هایم مرگ را پذیرا بوده ام و گاه بودن با تو؛ باور می دارم که برای این نفس های بی شماره ارزشی باید می بود. شوق کلام آدم ها؟ باور سرد نخستین بود که هست شد یا راز بودنی که واقعیت می یافت...
سنگ آیا پایی را زخم می سازد؟ این همواری راه است یا تاول گام هایی ناتوان که استواری را تجربه می کند. دروغ را باور دار که راستی حضور خیالی بیش نیست. من فریاد خفه اشکم که هرگز بر گونه های زرد دخترکان حضور نمی یابد ؛ فشار دندانها یا لرزش دستانی که عقده های آماس کرده بی خردی را همراهی خواهد کرد تا پایانی بر اضطراب بی کسی هایی باشد که شاپرک وجودت بی صبرانه بر گرد شعله بی فروغ آن را انتظار می کشد. دیوار آهنین غروب اما چون پنجه فولادی خشم شکستن احساس من و تو را تماشا می کند و وصال بوسه های مرگ را بر این پیوند تبریک می گوید.
نازنینم اگر فرسنگ ها فاصله را تاب آورم در تنهاترین نقطه عالم آغوش خواهی گشود تا این همه رنج را در تلالو نگاهت پایان دهم؟
