ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نگاهت پر از شوق زیستن بود که چون شیشه می درخشید
آینه ای از دنیا و کودکی هایم
من در جهل بالیدم و با این جهل گنهکار شدم
توبه ام از آگاهیست که من را سنگسار می کنند...؟
باور داشتم روزی خود خواهم شد در وجود دیگری
در جلو خویش خواهم ایستاد تا واگویه کند شوق زیستنم را
آنگاه که من مُردم در این دریای بی هویت نادانی
اکنون نگاهم آینده توست
چاه عمیق سیاهی که انتهایش آگاهانه ترین سکوت خواهد بود
لرزش دستانم از ترس نیست
شوق بودن توست که حادثه را تکرار می کند
و من واژه واژه درد را برایت خواهم گفت
تا خود شوی
نه تبلور دروغین حقیقتی زشت
که به تفسیر غلط می شود
دوستت دارم
با تمام باورم و این پاکترین قصه نوشته شده به دست ابلیسی است
که هر روز تکفیر می شود
عریانی حقیقتی زشت را باور دار
نه تن پوش دروغین پادشاهی را
که همگان کورکورانه تحسینش می کنند
ایمان بیاور بر نگاهت که این داستانیست که خداوندگار سرزمین خاک
در قالب جدید می نگاردش
تا باز هم بهشت دروغین خویش را
در جنگ بی امان حراج بسپرد
ــــــــــــــــــــ
من اشک پسری بی روحم بر گونه دخترکی آوار
نمی دانم در خشونت مردانه احساس زنانگیم گم شد
یا مردی بودم که در باور ضعفی زنانه مردم ... .
چادر بر سر در کوچه های بزک کرده پی عفاف می گردم
و هی پایم لنگ می زند از کفش های پاشنه دار زن همسایه
پسرانه تر از همیشه در بلوز آبی رنگم قد می کشم
تا بر لبان دخترکان عشوه گر شهر
گم شوم
دست هایم می لرزد - بوی تند سیگار گلویم را می آزارد
هاله ای از دود تن پوش آوارگیم می شود
به یاد می آورم گیسوانی بلند دارم
و کمند ابروانی که به صید آمده است
دست در دست پسران
کوچه های شهر را می دوم تا انتها
که بازهم خود را لو دهم
تا بگویم من مردَم
و باز هم زنانگیم را دفن کنم در زیر هیاهوی مردان درونم
که بر آن اشک می ریزند
