تبليغاتX
کولی
روز نوشته های من

آقای رئیس جمهور

سلام

من نمی دانم شما کیستید. آیا رئیس جمهور دلخواه من بودید یا نه. حتما وقتی انتخاب شدید شما هم مثل بقیه لقب رئیس جمهور محبوب را خواهید گرفت تا یک وقت دشمنان این کشور شاد نگردند که شما محبوب نباشید! انگار که باورشان نیست شما محبوب باشید. اگر شما انتخاب حداکثر هستید چه اهمیتی دارد محبوب باشید یا نه! مهم اینست که شما رئیس جمهور کشوری است به نام ایران زمین... کشوری با فرهنگ و عقاید گوناگون و غنی!

آقای رئیس جمهور حتما شما را مردم انتخاب کرده اند با آرای شان و حتما به برنامه های شما رای داده اند! پس آقای رئیس جمهور شما نیز به این مردم مدیون هستید! مهم نیست چند درصد این مردم و از چه قشری شما را انتخاب کرده اند! شما اکنون سکان دار این عرشه شده اید و زمانی مردم شما را قضاوت می کنند که عملکرد شما را دیده باشند.

آقای رئیس جمهور قبل از این که به پیشینه این کشور نگاه کنید و یا به دین و مذهب این سرزمین بیاندیشید به این بیاندیشید که می خواهید در سرنوشت هزاران هزار انسان شریک شوید که جدا از هر دین و مذهب و آیین به عنوان مردمان این سرزمین حقی دارند و آن حق زیستن است. خداوند به تمام این ملت حق زیستن را عطا نمود و این چیزی نیست که از آن ها گرفته شود.

آقای رئیس جمهور قبل از هر برنامه و عملی ببینید آیا حق انسان بودن این ملت ادا خواهد شد! چرا باید عده ای را فدای دیگران نمود؟ چرا باید عده ای را فقط و فقط به جرم این که با شما نیستند یا مثل شما نمی اندیشند از حق زیستن محروم شوند؟ آیا  زیستن انسان ها باید از قانون جنگل تبعیت کند "تنازعی برای بقا؟"

آقای رئیس جمهور چرا باید برای اثبات خود دیگران را نفی کرد؟ چرا باید نظرات دیگران را نادیده گرفت و مردم را مشتی ابله تصور کرد. نه آقای رئیس جمهور مردم وقتی بشکنند دیگر این گونه نخواهند بود. این مردم روزی حتی از حق زیستن خود نیز گذشته اند و امروز عده ای خود را وارث این همه فداکاری می دانند! مگر این همه خون از کجا جاری بود؟ آیا این خون ها با اشک هزاران هزار انسان جاری نبود؟ هنوز این نسل منقرض نشده که فرزندانشان به گونه ای دیگر حبس می شوند شکنجه می شوند و ...؟

آقای رئیس جمهور این همه باندبازی تا کی؟ این همه دروغ و ریا کاری تا به کجا؟ هیچ می دانید در دانشگاه های ما به دانشجویان تقلب و ریاکاری و باند بازی آموخته می شود؟ در جامعه فحشا و اعتیاد بی داد می کند؟ هیچ می دانید مردم سرزمین پهناور ایران زمین افسرده هستند! اکثر جوانان نه هدفی برای زیستن دارند و نه دلیلی و نه امیدی! این آن مدینه فاضله است که این همه به برایش تبلیغ می شود؟ تبعیض - فاصله طبقاتی و ...؟؟؟

آقای رئیس جمهور اگر بخواهم به این نوشته ادامه دهم شاید طوماری شود بس طولانی. من عضو بسیار کوچکی از این اجتماع هستم! فقط یک نفر! یک نفر که دنیای کوچکش در دنیای تناقض گویی ها ویران شد! آنقدر دروغ شنید که اکنون خودش هم باور دارد دنیا دروغی بیش نیست. آنقدر بی هیچ دلیلی متهم شده ام که دیگر به خویش هم بی اعتمادم. آقای رئیس جمهور چیزی که دیگر در کشور ما نیست اعتماد و امنیت است. دیگر هیچ چیز مقدسی باقی نمانده که مورد سو استفاده قرار نگرفته باشد. امروز ما به هیچ چیز اعتقاد نداریم. چون تمام خوبی ها و تقدس هایمان در دست عده ای قرار گرفت که تنها به منافع خودشان می اندیشیدند. امروز اگر من جاه طلب شده ام هر چه هستم معلمانی داشته ام که با لباس مبدل خوب کارشان را بلد بوده اند. امروز باور هایم جز آن است که روزی مادرم به من آموخت. امروز درستکاری در نظرم ابله ترین کلامی است که بیان می شود. واژه ای که دیگر در خاطر مردمان ایران زمین جایگاهی ندارد. امروز انسان بودن به تمامی مسخره است. و خوب بودن ...!

آقای رئیس جمهور نامه ام را شاید خیلی بد شروع کردم. ولی آنقدر ذهنم آشفته است که نمی توانم آن را خوب شروع کنم و همچنان نمی دانم چگونه به پایان برسانمش. برای شما آرزوی موفقیت می کنم. امید دارم که وقتی می خواهید بروید بتوانیم نامه ای بنویسیم و از شما تشکر کنیم برای بودنتان.

نوشته شده توسط قاصدک در ساعت 9:54 | لینک  | 

این شعر فروغ فرخزاد را نوشتم چون احساس کردم فروغ در زمانی مثل

ما می زیست. چه چیز بعد گذر زمان عوض شده؟ چه چیز تغییر کرده؟

 

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی، در یک شناسنامه، مزین کردم

و هستی ام به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

 

دیگر خیالم از همه سو راحتست

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاریخی

لالایی تمدن و فرهنگ

و جق و جق جقجقه  قانون ....

آه

دیگر خیالم از همه سو راحتست

 

از فرط شادمانی

رفتم کنار پنجره، با اشتیاق، ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از غبار پهن

و بوی خاکروبه و ادرار، منقبض شده بود

درون سینه فرودادم

و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری

و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم:

فروغ فرخزاد"!"

 

در سرزمین شعرو گل و بلبل

موهبتیست زیستن، آن هم

وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال

پذیرفته می شود

جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده، ششصد و هفتاد و هشت

شاعر را می بینم

که حقه بازها، همه در هیئت غریب گدایان

و لای خاکروبه، به دنبال وزن و قافیه می گردند

و از صدای اولین قدم رسمیم

یک باره از میان لجنزارهای تیره، ششصد و هفتاد و هشت

بلبل مرموز

که از سر تفنن

خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در آورده اند

با تنبلی به سوی حاشیه روز می پرند

 

و اولین نفس زدن رسمیم

آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ

محصول کارخانه عظیم پلاسکو

 

موهبتیست زیستن، آری

درزادگاه شیخ ابودلقک کمانچه کش  فوری

و شیخ ای دل ای دل تنبک تبار تنبوری .....

و هنر

گهواره مولفان فلسفه (ای بابا به من چه ولش کن)

مهد مسابقات المپیک هوش- وای!

جایی که دست به هر دستگاه  نقلی تصویر و صوت می زنی،

از آن بوق نبوغ نابغه ای تازه سال می آید

و برگزیدگان فکری ملت

وقتی که در کلاس اکابر حضور می یابند

هریک به روی سینه، ششصد و هفتاد و هشت کباب پز برقی

و بر هر دو دست، ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و می دانند

که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست، نه نادانی

 

فاتح شدم بله فاتح شدم

اکنون به شادمانی این فتح

در پای آینه، با افتخار، ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه

می افروزم

و می پرم به روی تاقچه تا با اجازه چند کلامی

درباره فواید قانونی حیات

به عرض حضورتان برسانم

و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را

همراه با طنین کف زدنی پر شور

بر فرق فرق خویش بکوبم

من زنده ام، بله ، مانند زنده رود، که یک روز زنده بود

و از تمام آن چه که در انحصار مردم زندست، بهره خواهم برد

و می توانم از فردا

در کوچه های شهر، که سرشار از مواهب ملی است

و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف

گردش کنان قدم بردارم

و با غرور، ششصد و هفتاد و هشت بار ، به دیوار مستراح های عمومی بنویسم:

خط نوشتم که خر کند خنده

 

من می توانم از فردا

همچون وطن پرست غیوری

سهمی از ایده ال عظیمی که اجتماع

هر چهارشنبه بعد از ظهر، آن را

با اشتیاق و دلهره دنبال می کند

در قلب و مغز خویش داشته باشم

سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی(تومانی!)

که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش

با آن که در ازای ششصد و هفتاد و هشت رای طبیعی

آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید

 

من می توانم از فردا

در پستوی مغازه خاچیک

بعد از فروکشیدن چندین نفس، ز چند گرم جنس دست اول خالص

و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص

و پخش چند یاحق و یا هو و وغ وغ و هو هو

رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر

و پیران مکتب داخ داخ تاراخ بپیوندم

و طرح اولین رمان بزرگم را

که در حوالی سنه ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی

رسما به زیر دستگاه تهیدست چاپ خواهد رفت

بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت

اشنوی اصل ویژه بریزم

 

من می توانم از فردا

با اعتماد کامل

خود را برای ششصد و هفتاد و هشت دوره یک دستگاه مسند مخمل پوش

در مجلس تجمع و تامین آتیه

با مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم

زیرا که من تمام مندرجات مجله هنر و دانش- و تملق و کرنش را می خوانم

و شیوه (درست نوشتن) را می دانم

 

من در میان توده سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام

که گرچه نان ندارد، اما به جان آن

میدان دید و بازدید وسیعی دارد

که مرزهای فعلی جغرافیایی اش

از جانب شمال، به میدان پر طروت و سرسبز تیر

و از جنوب، به میدان باستانی اعدام

و  در مناطق پر ازدحام، به میدان توپخانه رسیده است

 

و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش

از صبح تا غروب، ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی

به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته

-         آن هم فرشته از خاک و گل سرشته-

به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند

 

فاتح شدم بله فاتح شدم

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

که در پناه پشتکار و اراده

به آنچنان مقام  رفیعی رسیده است، که در چارچوب پنجره ای

در ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته است

و افتخار این را دارد

که می تواند از همین دریچه- نه از راه پلکان- خود را

دیوانه بار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

و آخرین وصیتش اینست

که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه، حضرت استاد آبراهام صهبا

مرثیه ای به قافیه کشک در رسای حیاتش رقم زند

نوشته شده توسط قاصدک در ساعت 9:1 | لینک  |