سکوت می کنم
تا تاب بیاروم
تا نشکنم باورهای خرافی مردمانی را
که سخت درگیرند با بودن خویش
زیستنم به گونه ای در هم می پیچد
که عصیانگر باشم
و من بی خودانه می کوشم
این راه را رفتن
در سلامت
که پرتگاه لغزان عصیانگری
راه را دشوار کرده است
با کفش هایی فرسوده
ناتوان تر از آنچه غرورم باور سازد
به این دل خوش دارم که تقدیر بوده
و مرا هیچ راهی نیست
تا نلغزم
و چه بی اختیار
فرو می افتم
با لاف هایی که می زدم
بر باورهای استوار مذهبم
شایدچشم هایم بینا شود
بر بت های کبر و غروری که مشرکانه می پرستم
و باور سازم
نه یکتا پرستم
که سر خم می سازم در هر گذرگاه که سدی باشد
تا بگذرم
تن به آب خواهم داد
و هستی بر باد
تا ایمن باشم
و خویشتن را می فریبم که تقدیرم بود
نه اختیار
طول و عرض ها را می بافم
لباسی به نام تشیع بر تن خواهم کرد
تا خود را پاک جلوه دهم
و این نیز باورم خواهد شد
فلسفه زیستن را می دانم
و چشم های بسته ام
کمک می کند تا هیچ نبینم
پس مرا گناهی نیست!
