بیست و هشتم مهر 1388
برایت می نوشتم
که پر از پریشانیم و دلتنگی
کجا رفته ای مهربانم
که هیچ کجا نمی یابمت
به هر حلقه می آویزم
به هر چشم دل می بندم
به هر راه پا می گذارم
دروغی بیش نیست!
دروغی که فریاد می زند تو هستی
و من نمی بینمت نمی یابمت
بی هیچ نشانی
به کجا می روی؟
این بودنت دروغ نیست
این نشان ها
این عطر آکنده در فضا
همه از توست مهربانم
این خیال
توهم
نه
حقیقتی محض است
فریبم نداده اند
بودن تو دلیل نمی خواهد
من احساست می کنم با تمام پریشانی هایم دلتنگی هایم
هذیان نمی گویم
خسته نیستم
زنده ام نفس می کشم
در این ابهام زیستن کشنده است
مثل انتظار بی پایان
اما یقین که تو هستی
این امید نیست که با امید نمی شود زیست
در این زمانه دروغ
تو کیستی؟
نوشته شده توسط قاصدک در ساعت 8:44 | لینک
|
