سلام به همه دوستان خوبم
امروز یکی از روزهای زیبای خداست که خدا ابر و باد و باران را همه
به یاری گرفته اما نمی دونم چرا بغض آسمان نمی خواد آب بشه
باد میاد و ابرها رو می بره و تنها چند قطره باران به زمین هدیه
می کنه و اگه می خواهید بدونید چرا حتما متن زیر رو بخونید
گندمزار را با خورشید قراری بود
وقتی گیسو طلایی می افشاند
و باد مهربانانه در میان گیسوان او دست می کشید
خورشید هر روز گرمترین لبخندش برای او را هدیه می آورد
گندمزار آرام دست می گشود
و بوسه آرام در نگاه خیس شب گم می شد
صبح دمان گندمزار خیس ز شرم چشم به راه با باد رقصان او را انتظار می کشید
و گاه با گریه آسمان غسل می کرد
تن بلوری و نازکش اما
آنروز که خورشید بی رحمانه خندید در آغوش گرم او می سوخت
شب یادش رفت پرده بر چهره بیندازد
و باد یادش رفت ....
آسمان هم انگار دلش سنگ شده بود
و گندمزار نمی دانست این بوسه آتشین آخرست.
تا بعد .........قاصدک
