پنجم بهمن 1387
گناهم چه بود!
ــــــــــــــــــــ
من اشک پسری بی روحم بر گونه دخترکی آوار
نمی دانم در خشونت مردانه احساس زنانگیم گم شد
یا مردی بودم که در باور ضعفی زنانه مردم ... .
چادر بر سر در کوچه های بزک کرده پی عفاف می گردم
و هی پایم لنگ می زند از کفش های پاشنه دار زن همسایه
پسرانه تر از همیشه در بلوز آبی رنگم قد می کشم
تا بر لبان دخترکان عشوه گر شهر
گم شوم
دست هایم می لرزد - بوی تند سیگار گلویم را می آزارد
هاله ای از دود تن پوش آوارگیم می شود
به یاد می آورم گیسوانی بلند دارم
و کمند ابروانی که به صید آمده است
دست در دست پسران
کوچه های شهر را می دوم تا انتها
که بازهم خود را لو دهم
تا بگویم من مردَم
و باز هم زنانگیم را دفن کنم در زیر هیاهوی مردان درونم
که بر آن اشک می ریزند
نوشته شده توسط قاصدک در ساعت 8:57 | لینک
|
