تبليغاتX
کولی -
روز نوشته های من

تقدیم به یک عزیز

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نگاهت پر از شوق زیستن بود که چون شیشه می درخشید

آینه ای از دنیا و کودکی هایم

من در جهل بالیدم و با این جهل گنهکار شدم

توبه ام از آگاهیست که من را سنگسار می کنند...؟

 

باور داشتم روزی خود خواهم شد در وجود دیگری

در جلو خویش خواهم ایستاد تا واگویه کند شوق زیستنم را

آنگاه که من مُردم در این دریای بی هویت نادانی

اکنون نگاهم آینده توست

چاه عمیق سیاهی که انتهایش آگاهانه ترین سکوت خواهد بود

لرزش دستانم از ترس نیست

شوق بودن توست که حادثه را تکرار می کند

و من واژه واژه درد را برایت خواهم گفت

تا خود شوی

نه تبلور دروغین حقیقتی زشت

که به تفسیر غلط می شود

دوستت دارم

با تمام باورم و این پاکترین قصه نوشته شده به دست ابلیسی است

که هر روز تکفیر می شود

عریانی حقیقتی زشت را باور دار

نه تن پوش دروغین پادشاهی را

که همگان کورکورانه تحسینش می کنند

ایمان بیاور بر نگاهت که این داستانیست که خداوندگار سرزمین خاک

در قالب جدید می نگاردش

تا باز هم بهشت دروغین خویش را

در جنگ بی امان حراج بسپرد

نوشته شده توسط قاصدک در ساعت 12:1 | لینک  |