اگر چه خیلی دیر شده ولی سال نو مبارک
حرفی ندارم جز یه جمله از بودا
"هستی همه رنج است و برای رهایی از رنج باید از عطش هستی
رهایی یافت"
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چقدر سنگین است باری بردوش
کوچه های ماتم زده را پیمودن و مدام خود را نوید دادن
که این راه پایانی دارد
وقتی دریا تو را می خواند
تو محتاج دستان خیس و گرم آن
منع می شوی تا خود را به آبی بی کران بسپاری
چقدر خاک آلوده است
پاهای تاول زده دخترک کولی
که مست مست می رقصید
و هراس چشم هایش در وحشی آرام آدمیان
گم می شد
وقتی زمزمه نگاه های دریده را
بر طوفان عریان بالا پوشش می سپرد
چقدر ننگین است خنده های دروغین صورتک های سرخ فام
که هر روز بر باور دور خورشید
امید را تقسیم می کنند
تا غربت دست های خالی خود را
از آبشار پر تلاطم هستی پنهان دارند
چقدر شیرین، تلخ و بی مانند است
آرامش اساطیری مردگان خفته در گورهایی
که با باد زمزمه می کنند حقیقت زیستن پوچ انسانها را
تا لالایی تقدیر این سرزمین باشد
بر مرزهای سکوت خداوندگاری فراموش شده
که نفرین کرد مردمانش را
ساکنان دور
و این بود زادگاه من!
